۩۞۩ پسر ... جهنمی ... رشت ۩۞۩
هرگز چشمانت را براي کسي که معناي نگاهت را نمي فهمد گريان نکن
|
|
بارون نوشته شده توسط ۩۞۩ Benyamin - l3elVy@IVI!lV ۩۞۩ | لينک ثابت | موضوع: |
باز خواهم گشت دوباره باز خواهم گشت نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت و چشمان تو را با نور خواهم شست
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند نوشته شده توسط ۩۞۩ Benyamin - l3elVy@IVI!lV ۩۞۩ | لينک ثابت | موضوع: |
بهتر از من کسی هست؟ سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟ خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا در آوردم گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و همانا اوست که این توهم را آفریده است
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه ساده و در عین حال زیبا ! گفت : در هزار تویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم بهترین هستیم نه در کل این مسیر ! گفت : هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبایی چیست ؟ گفت : خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی ! " بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری " " و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم " نوشته شده توسط ۩۞۩ Benyamin - l3elVy@IVI!lV ۩۞۩ | لينک ثابت | موضوع: |
خسته ام! خسته ام! از همه خسته ام! از خودم خسته ام كه یاد واره ای شدم از بی كسی لحظه های تنهایی و دلتنگی را نمی توانم به كسی بگویم دل ، محرم هر بیگانه نیست و تو خوب می دانی كه خانه دلم متروک است احساس می كنم آدمهایی كه دور و برم پرسه می زنن از هوایی كه تنفس می كنم گذرا ترن كسی را نمی یابم كه با غم فراق آشنا باشد
دلم برای دیدارت پر می كشد و تو چه آرام و بیصدا از برم پر گشودی چگونه بیابمت اگر قرار باشد نگاه منتظر من تا ابد پشت این پنجره سنگی باقی بماند شكایتی ندارم من به خاطرات خوب گذشته هم قانعم فقط تو بگو عشق من پاک و مقدس نبود كه سهم من حسرت شد و انتظار ... گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی كاهم نوشته شده توسط ۩۞۩ Benyamin - l3elVy@IVI!lV ۩۞۩ | لينک ثابت | موضوع: |
خستگی و ... خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند ؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم ؟ اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زنگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم نوشته شده توسط ۩۞۩ Benyamin - l3elVy@IVI!lV ۩۞۩ | لينک ثابت | موضوع: |
|
|